محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
287
مناقب مرتضوى ( فارسي )
حصول پيوندد و گاو را زده بيرون كرد . نوبت دوم گاو آمد و همان ماجرا ميان شوهر و زن بگذشت . مرد گاو را بدر كرده بر در قفل كرد . بار سيوم گاو دروازه به زور شاخ شكسته درآمد . عورت گفت : اى مرد هر كارى را حجتّى و برهانى است ؛ يقين بدان كه ما را در اين گاو حقّى است كه سه نوبت به خانهء ما آمد . القصّه چون زن مرد را در كشتن گاو دلير ساخت ، مرد گاو را ذبح كرده عجالة الوقت پارهاى گوشت را كباب ساخت . چون بوى كباب به مشام همسايه رسيد كه دشمن بود ، بر بام خانه برآمده حقيقت معلوم كرده دانست كه گاو فلان است ، رفته به صاحبش گفت : فلان شخص گاو تو را كشته و هنوز در پوست كندن است . چون صاحب گاو آمده ديد كه بيان واقع است ، اهل محلّه را گواه ساخته پيش عمر بن الخطّاب برد . پرسيد : چرا گاو اين مرد كشتهاى ؟ درويش دليلى كه زنش گفته بود به عرض رسانيد . عمر بن الخطّاب گفت : اى مرد ديوانه شدهاى ، گاو مردم را به اين دليل مىتوان كشت ! پس حكم كرد كه يدش قطع كنند . آن بيچاره را به صد غوغا مىبردند كه امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - را بر آن طرف عبور افتاد . بر حقيقت حال مطّلع شده گفت : صدّق رسول اللّه . پس فرمود : اين مرد را باز به دار الشّرع بريد كه اينك من رسيدم . آنگاه آمده گفت : يا ابا حفص ، دربارهء اين مرد آن حكم كنم كه رسول خدا مرا فرموده . عمر - رضى اللّه عنه - گفت : يا ابا الحسن ، حكم حكم توست . فرمود : صاحب گاو را گردن زدند و سرش پهلوى سر گاو نهاده عدل خداى تعالى را تماشا كنند . چون بفرموده قيام نمودند . عمر بن الخطّاب گفت : يا على ، صاحب گاو را چون قتل نمودى ؟ آن حضرت گفت : يا ابا حفص مرا رسول خدا فرموده بود كه بعد از فوت من وقتى باشد كه اينچنين واقعه رو نمايد . بايد كه سر صاحب گاو را بريده با سر گاو يك جا بنه 7223224 خ 0 69 خ كه سرّى از اسرار الهى مثل واقعهء خضر و موسى منكشف خواهد گرديد ، پس هر دو سر را يك جا نهاد ؛ يكى از اسماء حسنى خواند ، چنان كه كسى نفهميد . ناگاه سر آن مرد به آواز بلند گفت : اى مسلمانان ، بدانيد و گواه باشيد كه من پدر اين مرد را به ناحق كشته ، گاو را به غصب متصرّف شده بودم . حقّ سبحانه امير المؤمنين على را جزاى خير دهاد كه در دار دنيا از من قصاص گرفته مرا از عقوبت آخرت و خلود دوزخ خلاص كرده . بعده سر گاو به تكلّم آمده ، صورت واقعهء مذكوره بيان نمود و از مشاهدهء اين حال و از استماع اين مقال غريو از اهل مدينه برآمد و همه به يك بار زبان به مدح و منقبت امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - گشودند و عمر بن الخطّاب - رضى اللّه عنه - در ميان دو ابروى دلجويش بوسه داده ، گفت : لو لا على لهلك عمر . »